|
حلاوت به یاد چایی شیرین کربلائی ها لبم حلاوت احلی من العسل دارد
|
ما كه مسلمون شديم !!! فهميديم كه قرآن كتاب خداست !!! (يعني واقعا فهميديم) !!! فهميديم كه خداوند متعال توسط آخرين رسولش اونو برامون فرستاده!!!!! بعد به آخرين فرستاده اش ايمان آورديم!!!! طبيعتا قبول كرديم كه قرآن معجزه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است !!!!!!!!! ولي امان از دست ما مسلمونا كه از آيات اين كتاب مقدس، به قول حاج آقاي قرائتي فقط به آياتي كه به نفعمونه مثل : كلو و اشربوا تا همين حد. و يا ... عمل مي كنيم و نسبت به بقيه آيات، يا قبول نداريم و يا شك داريم. با يه جوون مسلمون صحبت مي كردم كه چرا ازدواج نمي كني؟ بهم مي گه آخه پول ندارم. مگه ممكنه يكي مسلمون باشه و در جواب يه همچي حرفي بزنه؟؟؟ [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 10:47 ] [ مهدي حجتي نيا ]
[ ]
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. اگه گفتین یعنی چی یعنی این که هر وقت هر کار خیری که خواستین انجام بدین حواستون جمع باشه ممکنه با یه امر خیر دیگه شیطون بیاد و جلوی این کار خیرتون رو بگیره ها!! نه این که شیطون دوست داره شما اون کار خیر دیگه رو انجام بدین. خیر ایشون علاقه مند هستند کلا شما رو از راه باز بدارند وقتی از راه باز موندید اون کار خیر دیگه رو هم با یه بهانه دیگه ازتون می گیرن. تا جایی که دیگه کار خیری انجام نشه. پس در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:26 ] [ مهدي حجتي نيا ]
[ ]
در اين پست قسمت دوم داستان چشم در برابر چشم سيد مهدي شجاعي را قرار خواهم داد :
مرشد خطبه عقد را که خواند ، دست زن را از آستين پوشيده اش گرفت ، در دستهاي مرد گذاشت و گفت : - زندگي تان به کام ، خوشبخت باشيد . برقرار بمانيد . و از زن پرسيد : خيالم راحت باشد ! زن زير لب گفت : بله ، اميدوارم . و از مرد پرسيد : اجازه مرخصي هست ؟ مرد ، حرفي براي گفتن پيدا نکرد . از جا بلند شد ، مرشد را سخت در آغوش فشرد و شانه هاي او را بوسيد . وقتي مرشد بيرون رفت و زن و مرد تنها ماندند ، مرد تازه مجال پيدا کرد که چشمها و چهره ي زن را خوب سياحت کند . چشمها همان چشمها بود در زير چتري از مژگان سياه ، بلند ، مرتب و پيوسته ، با يک تفاوت عظيم با آنچه که مرد ، پيش از اين ديده بود . تفاوتي که به هيچ روي پوشاندني و انکار کردني نبود . و آن غمي سنگين بود که بر چشما سايه انداخته بود . زن ، اگر چه نشسته بود ، رعنايي اش به چشم مي آمد . صورتي نه گرد و نه چندان کشيده داشت با پوستي سفيد که لطافتش از فاصله اي که مرد نشسته بود بي نياز به هيچ تماسي محسوس بود . همه اجزاء صورت زن انگار که با دقت و وسواسي کم نظير طراحي شده بود ، چشم و ابرو ، دماغ ، لبها ، چانه و حتي طرز قرار گرفتن چند رشته مويي که زير شال آبي رنگ زن بيرون خزيده بود و بر گونه ها نشسته بود . اجزاء صورت اگر چه همگي زيبا بودند اما هيچکدام بازار چشمها را کساد نمي کردند . و بلکه به عکس انگار آمده بودند تا محوطه اطراف چشمها را زينت بخشند . انگار مأموريت داشتند که بر تجلي بيشتر چشمها بيفزايند . اما اين سايه ي سنگين غم ، غمي که در چشمها و نگاه زن بود ، همه ي زيباييها را تحت الشعاع قرار مي داد . زن اگر چه هنوز نگاه از زمين و دستهاي به هم پيوسته خود برنداشت بود ــ و چه ظريف و کشيده و خوش ترکيب بود اين دستها ــ اما غم و اندوهي که در درياي چشمها موج مي زد ، فضاي اتاق را متأثر مي کرد . مرد گفت : انگار راضي نبوديد به اين وصلت . زن زير لب پاسخ داد : راضي شدم . مرد گفت : ولي دلتان هنوز راضي نيست . زن گفت : دل من چه کاره است ؟ چيزي که شما را مجذوب کرد چشمهاي من بود که اينک در اختيار شماست . مرد گفت : جوري حرف مي زنيد که انگار به اسيري آمده ايد . زن گفت : من به اختيار خودم آمدم . مرد گفت : مرشد گفته بود که موافقتتان را جلب مي کند . من دوست ندارم ... زن حرفش را بريد : يقين کنيد بي موافقت من اين کار شکل نمي گرفت . مرد گفت : ولي احساسم به من مي گويد که يک جاي کار گير دارد . نمي از اشک در چشمهاي زن نشست و با بغضي نهفته و خفيف گفت : - نمي توانيد ادعا کنيد که من اظهار نارضايتي کرده ام . مرد با تعجب پرسيد : - ادعا ؟! در مقابل چه کسي ؟! زن اجساس کرد که حرف بيجايي زده است . سعي کرد که جبران کند ، با لبخندي ساختگي گفت : چيزي را چند ماه پيش آرزو کرده ايد ، و الان به آن رسيده ايد . به دنبال کشف چيز ديگري نباشيد . مرد ، کلافه از جا بلند شد . اينطور نيست . من که مجسمه نمي خواستم . زن با تضرع و التماس گفت : من مجسمه نيستم . قول مي دهم که نباشم . مرا بر نگردانيد . مرد پرسيد : به کجا ؟ زن سکوت کرد . مرد دوباره پرسيد : گفتم به کجا ؟ زن همچنان با بغض گفت : من قول داده ام که پيشتان بمانم . و مي مانم . تا هر وقت که دل شما بخواهد . مرد گفت : پس دل خودت چي ؟ زن گفت : به دل من کار نداشته باشيد . مرد ، پشت به زن نشست و گفت : تا نفهمم که پشت اين ماجرا چه خبر است ، نگاهتان نمي کنم . زن ، ناگهان بغضش ترکيد و صداي گريه اش فضاي اتاق را پر کرد . مرد همچنان پشت به زن در سکوتي حيرت آور نشسته بود . زن در ميان گريه گفت : اگر بگويم قول مي دهيد که نگاهتان را از من نگيريد . بغض بر گلوي مرد چنگ انداخت . زير لب گفت : قول مي دهم . زن گفت : و به مرشد چيزي نگوييد ؟ مرد با ترديد و جيرت گفت : قول مي دهم . زن گفت : من زن مرشد بودم آن وقت که شما مرا در پيچ کوچه ديديد . مرد بي اختيار صيهه اي از عمق گلو کشيد : نه ، اين غير ممکن است . زن ادامه داد : اما فقط زنش نبودم . عاشق و معشوقش بودم ، مريدش بودم و ... هستم . بيشتر از سابق . مرد فرياد زد : بقيه اش را نمي خواهم بشنوم . زن اما ادامه داد : مرشد وقتي ديد که شما گرفتار من شده ايد ، همان روز بعد از رفتن شما طلاقم داد ، تا حق رفاقتش را ادا کند . بغض مرد ترکيد و صداي گريه سنگين و مردانه اش بر صداي گريه زن ، سايه انداخت . فضاي اتاق از ضجه و مويه انباشته شد . زن در ميان هق هق گريه گفت : چه عذابي کشيديم هر دوي ما در اين چند روز . و مرد در ميان هق هق گريه گفت : فکر مي کردم عذاب را فقط من مي کشم در حسرت و فراق آن چشمها . زن گفت : من گريه نمي کردم که جگر مرشد را آتش نزنم و مرشد به من نگاه نمي کرد تا پايش نلغزد در جاده ي اين تصميم . مرد همچنان که پشت به زن داشت ، آرام دست در جيب برد و چاقوي قلم تراشش را بيرون آورد . زن دست مرد و بيرون آوردن چاقو را ديد و هولي غريب در دلش افتاد . مرد شانه هايش را از گريه مي لرزاند ، چاقو را باز کرد و تيغه برّان و درخشان آن را به سمت صورت خودش برد . زن احساس کرد که مرد مي خواهد تيزي دخشش چاقو را از نزديک ببيند و نفهميد که چرا . ناگهان صداي گريه مرد سخت تر از پيش در فضا طنين انداخت . زن ، حرکت و جابجايي مرد را ديد و خطي که ناگهان با نوک چاقو بر چشمهايش کشيد و خوني که از گوشه چشمش جاري شد . زن از وحشت جيغ کشيد و چشمهاي خود را گرفت . مرد گفت : - به مرشد بگو اين جزاي کسي است که به ناموس رفيقش چشم بدوزد . زن احساس کرد که با اين وضع ، ابداً روي ديدن مرشد را ندارد . ياد قول خودش به مرشد افتاد و ياد قول مرد به او . همچنان با چشمهاي بسته گفت : شما به من قول داديد ... مرد گفت : قول دادم که نگاهم را از شما نگيرم . نمي گيرم . اين نگاه من است تقديم به شما و مرشد . ¤¤¤¤¤ زن در چشم به هم زدني از پيچ کوچه گذشت و فقط تصوير دو چشم بود که همچنان در نگاه مرد باقي ماند . مرد ، راه آمده را بازگشت و ترجيح داد که مرشد چشم انتظار بماند تا وقوع حادثه اي شرم آگين را از چشمهاي او بخواند . پايان [ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:3 ] [ مهدي حجتي نيا ]
[ ]
اين يكي از داستانهاي سيد مهدي شجاعي است كه با اجازه ايشون براي مطالعه شما قرار مي دم :
چشم در برابر چشم زيبايي فقط در چشمهاي زن نبود . اما آنچه در نگاه اول مرد را واله کرد ، فقط چشماهاي زن بود . قد بلند و کشيده ، اندام موزون ، پوست سفيد و لطيف ، صورت خوش ترکيب ، بيني متناسب و لب و دهان مليح ، هيچ کدام توجه مرد را جلب نکرد . فقط برق چشمها بود که مرد را گرفت . زانوهايش را سست کرد و او را کنار کوچه نشاند . زن در چشم به هم زدني گذشت و فقط تصوير دو چشم بود که همچنان در نگاه مرد باقي ماند . مرد به سختي از جا بلند شد و با زحمت خود را به در خانه مرشد رساند . اين چند قدم انگار دامنه ي پر نشيب و فراز کوهي بلند بود . اين زن کجايي بود ؟ چرا تا به حال او را نديده بود ؟ نه محله ، محله نا آشنايي بود و نه خانه ، خانه غريبه اي . طي بيست سال آمد و شد به اين خانه و محله اولين بار بود که اين چشمها ... چشم نبود انگار اين چشمها ، چشمه اي بود که دامن هر رهگذري را تر مي کرد . اکنون مقابل در چوبي و فرسوده ي خانه مرشد قرار داشت . طبق معمول ، هر دو لت در باز بود و خانه را پرده اي ضخيم از فضاي بيرون جدا مي کرد . مرد ، کوبه ي مردانه ي در را گرفت و به عادت دو - سه بار نواخت . صداي مرشد از داخل بلند شد : بيا تو عزيز ! بيست سال است که براي ورود به خانه ي خودت در مي زني . مرد دستش را بر چهار چوب در تکيه داد ، دو پله ي ورود به هشتي را پشت سر گذاشت و وارد حياط شد . مرشد با آب پاش از حوض وسط حياط آب بر مي داشت ، به باغچه ها آب مي داد و گهگاه کف حياط را هم نمدار مي کرد . سلام کرد و بي خوش و بش به سمت ايوان رفت . مرشد گفت : با چهل سال سن مثل پيرمردهاي شصت هفتاد ساله قدم بر مي داري . و وقتي حال و روز غير عادي مرد را ديد ، آب پاش را زمين گذاشت ، دستهاي خيسش را تکان داد و گفت : نه ، مثل هميشه نسيتي . مرد لبه ي ايوان نشست و به بساط سماور و چاي و ميوه اي که مرشد در ايوان چيده بود ، خيره ماند : درست مي شوم . يک ليوان آب و چند دقيقه اختلاط با تو همه چيز را سامان مي دهد . مرشد ، سيني را از روي کاسه سفالي آبي رنگي برداشت و کاسه را دو دستي به دست مرد داد : - اين هم عرق بيدمشک و يخ . تا نگويي که با هم عرق نخورديم . مرد کاسه را گرفت ، تا نيمه آن را يک نفس سر کشيد و حرارت درونش را با بازدمي عميق بيرون ريخت : سلام بر جگر عطشناک حسين . مرشد بر لبه ی ایوان نشست و گفت : خب ، حالا بگو که چرا مثل همیشه نیستی . مرد گفت : هستم ، می شوم . مرشد گفت : نیستی و نمی شوی . اتفاقی غریب رخ داده است که در تمام بیست سال گذشته بی سابقه بوده است . من هرگز تو را اینچنین آشفته و نابسامان ندیدم . مرد گفت : من اگر بخواهم هم نمی توانم چیزی را از تو پنهان کنم ولی ... - ولی چی ؟ - راستش اول باید خودم بفهمم که چه بلایی سرم آمده است . خودم را جمع کنم و ذهنم را و دلم را تا ببینم ... - هر چه هست بریز وسط . با هم جمع می کنیم . - به آدم تیر خورده می مانم . تیر غیب . که آدم نمی فهمد از کجا می آید ، به کجا می خورد و با آدم چه می کند . مرشد خود را به کنار سماور کشاند : هی که ماجرا را معماتر می کنی . مرد گفت : من معمایش نمی کنم . برای خودم معماست . پیچیده است . من چهل سال بدون زن زندگی کرده ام . بیست سالش را که تو شاهدی . نلغزیده ام . خم به ابرو نیاورده ام . به زنی نگاه چپ نکرده ام . کرده ام ؟ مرشد چای را پیش روی مرد گذاشت : لازم نیست خودت را به من معرفی کنی . بهتر از خودت می شناسمت . قصه را بگو . - باور می کنی که یک جفت چشم مرا اینچنین درمانده کرده باشد ؟ - باور می کنم . هم شهد و هم زهر چشم را چشیده ام من . می فهمم که یک نگاه با خان و مان آدم چه می کند . - پس من دیگر چه بگویم وقتی که تو خود شناسای این دردی ؟! - کجا ؟ کی و چگونه واقعه رخ داد ؟ - هم الان . همین لحظاتی پیش ، از پیچ کوچه ی اصلی که گذشتم ، یک جفت چشم زنانه مرا زمین زد . کل ماجرا همین است . مرشد کفشهایش را درآورد و چهارزانو ، چشم در چشم مقابل مرد نشست . - چادرش چه رنگ بود ؟ - ندیدم . - سن و سالش چقدر بود ؟ - نفهمیدم . - قد و بالایش چگونه بود ؟ - نسنجیدم . - از او غیر از آن دو چشم ، دیگر چه به خاطر داری ؟ - هیج . - چشمها درشت نبودند ؟ - چرا به گمانم . - سیاه نبودند ؟ چرا به گمانم . - با مژگانی سیاه و بلند . - آری ، چنان بود که تو می گویی . - پس غم به دل را مده . - چرا ؟ - می شناسمش . - از کجا ؟ - مشکل حل شدنی است . - چگونه ؟ - با وساطت من . - باورم نمی شود . - چند ماه دیگر باورت می شود . - تو را به خدا توضیح بده . - آن زن را می شناسم . مطلقه است . تازه از شوی خویش جدا شده ، کافیست که تا سر آمدن عده اش تحمل کنی و آنگاه او را به عقد خویش درآوری . جلب موافقتش با من . مرد از جا نیم خیز شد و بر زانو نشست . اجازه می دهی که پایت را ببوسم ؟ مرشد او را بر زمین نشاند ، دست بر شانه اش گذاشت و گفت : - خجالت بکش مرد ! این کمترین وظیفه در وادی رفاقت است . ***** ادامه دارد .... [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 20:21 ] [ مهدي حجتي نيا ]
[ ]
قرآن كريم در خصوص توبه آدم و حوا پس از ارتكاب آنچه كه از آن نهي شده بودند مي فرمايد : قَالاَ رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ گفتند (آدم و حوا): «پروردگارا، ما بر خويشتن ستم كرديم، و اگر بر ما نبخشايى و به ما رحم نكنى، مسلماً از زيانكاران خواهيم بود.» كلامي است در خصوص اين كه ما نيز در روز از اين اعمال كم مرتكب نمي شويم و اي چه بسا بسيار سراغ ميوه هاي ممنوعه مي رويم. و آن اين كه مرحوم صفايي "ره" مي فرمودند كه ما اصلا به سمت و سوي خدا قدمي بر نمي داريم كه اگر واقعي به سوي خدا برويم و او را از سوداي دل بطلبيم او از همه به ما عاشقتر است. شما نگاه كنيد كه وقتي معشوقه اي عاشقش را صدا مي زد : فلاني عاشق مست مي شد. واقعا مستي او از روي شهوت نبود از روي اشتياق بود ما نيز تجربه نكرده ايم ادعوني را كه اگر مي رفتيم و صادقانه مي رفتيم ...... [ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 11:9 ] [ مهدي حجتي نيا ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |